تبليغاتX
عاقبت خط جاده پايان يافت
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت: نخريدند،تمام شد
 

نگام به مانیتور افتاد

دیگه واسم اف نذار .پدرم مخالفت کرده. دیگه نمیایم.سه ماه دیگه میرم اکراین.واسم اف نذار.زنگ نزن.امیدوارم خوشبخت شی

نگام ناخودآگاه به آرزو کشیده شد دستاشو گرفتم داغ بود خیلی سعی کرده بود جلو من، که دختر عمه دوستش بودم گریه نکنه...

وقتی باهاش تنها شدم برای دقایقی از خودم گفتم و از روزایی که گذشته بود و من الان خودم بودم شروع کرد به حرف زدن :

من و امید تو چت اشنا شدیم....یک  سال هست تلفنی حرف میزدیم...هر شب شاید ۵ ساعت،یه جورایی  علنی شده بود روزای اخر...من امید رو ،شوهر خودم میدونستم اونم من رو زن خودش میدونست...بخاطر همین هر حرفی زده میشد.

تا اینکه چند شب پیش داداشم تلفن از خونه خودشون اورده بود و گوش داد ...

-چقدر حرف زدید

۳۰ مین...و اونم تمومش رو گوش داد...امید وقتی  دید میخوام ازش جدا شم باباش رو وادار کرد از تهران زنگ بزنه...باباش با خودم و داداشم حرف زد...و الان پشیمون شدن بیان خواستگاری... من موندم با آبروی رفته چکار کنم...باباش گفته چجوری میشه به این ارتباط اعتماد کرد و به فامیل باید چی بگم...؟

نگام بهش خیره شد به آرومی گفته: چرا وقتی نمیخواست بیاد باباش زنگ زد با داداش تو حرف زد که همه بدونن؟؟؟ 

سرش رو تکون داد : نمیدونم...

نگاش کردم داشت گریه میکرد...خیلی سخت بود میدونستم چی میکشه کاری نبود واسش کنم فقط باید اجازه میداد به خودش و دلش بگذره...دم نزنه...با دلش مهربون باشه و نذاره فکر کنه...که چی شد و چرا؟

 




لينك ثابت نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت 12:16 توسط ..:: آزاده به جاي طـــــناز گل ::..