نگام به قفس بود ، خوش به حال مرغ عشق ماده، ساعت ها تو خونه اشه و خیالش راحت که مرغ عشق نر بهش خیانت نمیکنه و مرغ عشق نر هم همیشه مث یه بچه منتظر میشه که مرغ عشق ماده از لونه بیاد برون و دقایقی پیشش باشه
وقتی خوب دقت کردم به این فکر افتادم مرغ عشق نر بخاطر این آرومه چون هیچ مرغ عشق ماده ای اطرافش نیست به خودم میگم اگه یه مرغ عشق دیگه رو تو قفس بیارم اون وقت بازم مرغ عشق به عشقش وفادار می مونه یا از غفلت اون استفاده میکنه؟؟؟
ð دلم هوای کامنتای میلاد
کرده . دوتا عضو ثابت بلاگ باران و فراری طـــناز
ð وقتی میام اینجا بنویسم کلی حرف دارم از نگفته ها ولی وقتی طـــناز رو باز میکنم بنویسم ،می بینم همه حرفام پریده
ð بدجور تب خوندن کتاب گرفتم طوری که هر روز باید 300 صفحه کتاب رو بخونم باز خوبیش به اینه تندخونیم خوبه و گرنه...
ð آقا اگه کسی نخواد دندون عقل دربیاره کی رو باید ببینه؟؟؟![]()
ð خدايا
من در كلبه حقيرانه خود كسي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي را دارم وتو چون خود نداري
اس ام اس رو خوندم: طـــناز جان سحرم یه زنگ بزن
نگاه به مامان کردم که دراز کشیده بود ، شماره رو گرفتم خودش گوشی رو برداشت:
- سلام
--نمیای .....
نگاه کردم به مامان گفت کیه؟شاید سحر نمیخواست مامان بدونه بلند شدم برم تو حیاط تو همون حین گفتم : دوستم
- نمیشه بیام از این ور کلاسام ، از اون ورم کار الهی من قربونت برم خوبی
--نه خوب نیستم خیلی حالم بده
- پس ازش جدا بشو خودتو کشتی دختر فکر میکنی خانواده راضین این همه زجر تو شهر غریب بکشی ببینم بازم کسی رو اورده بود خونه؟؟؟
سحر تو زندگیم و دوران بچگیم بهترین و نزدیک ترین الگو بود گاهی شبا خونمون می اومد با اینکه گاهی بچه ها ی هم سن سالش مسخره اش میکردن که تو چجوری میتونی همه حرفات رو به طناز بزنی در حالی اون 4 سال ازت کوچیکتره
و اونم همیشه با خنده می گفت اون هیچ وقت حرفای من رو به کسی نمیگه
دخترخاله ام بهترین نزدیک ترین دوستم بود و همیشه تو زندگیش من بودم تا اینکه 16 یا 17 سالش بود فکر کنم
یه روز گفت بهروز اومده خواستگاریم
کلی تعجب کردم بهش گفتم میخوای باهاش ازدواج کنی کلی خندید و بعد گفت نه بابا ازش خوشم نمیاد (بهروز پسرخاله دوتاییمون محسوب می شد) و بعد خواستگارای ریز درشتی که می اومد و اون جواب نمیداد تا اینکه بهم گفت نمیدونه چجوری از بهروز خوشش اومده با یه نگاه اون موقع ها حرفای عجیبی میزد که تو دنیای 12 سالگی من معنای زیادی نداشت اینکه یه زمانی میشه که باید به یه نفر تکیه کرد من بهش میگفتم بهروز نماز نمیخونه تحصیلاتش کمه ، سربازی نرفته، یه شهر دیگه است تو چجوری می خوای از ماها جدا شی؟؟؟
و اون میخندید و بعد از دوسال دوستی بارها اومدن خواستگاری ...به اصرار سحر خانواده خالم مجبور شدن به خواستگاری جواب مثبت بدن...
وقتی فکر میکنم بهروز زیادم بد نبود خوب بودش خوب تر از خوب و دست دلباز بود الانم هست و،همیشه اون یا اینجا بود یا سحر شهر اونا تا بعد از دوسال ازدواج کردند...
تو جشنش خوشحالی تو نگاهش موج میزد و اون موقع بخاطر سحر همه تو فامیل به بهروز به دیده احترام نگاه می کردند یه جورایی ازدواج او با سحر باعث نزدیکی بیشتر با فامیل شد...
تا اینکه الان بعد از دوسه سال زندگی سحر میدونه بهروز اون کسی نیست که میخواسته...اون تفریحی ...نمازم بعد از ازدواج ....اون بچه دار نمیشه هر چند سحر قبل از ازدواجم این مسئله رو میدونست و می گفت بچه همه چیز آدم نمیشه ، همسرش گوشیه ، و بدتر از همه اونا که سحر رو داره زجر میده اینه که اون خیلی راحت بهش خیانت میکنه
هر چند این وسط خوبی هایی هم داره که اون رو متمایز می کنه هیچ وقت تا حالا با سحر بد نبوده و هر وقت سحر چیز خواسته دریغ نکرده اما...
سحر همه چیز رو می تونست تحمل کنه غیر از این ...و این وسط فقط منم که مونس تموم حرفاشم دیشب تا نیمه های شب بهش فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین تصمیم واسه انتخاب نیمه گمشده ات باید خانواده ات درون دخالت داشته باشند و رای نهایی رو بدهند...
ð گاهی فکر میکنم عشق بعد از ازدواج دلچسب ترینه چون اینجوری دیگه قبل از ازدواج لااقل چشماش بازه
ð
دنيا، مشكل تو نيست، مشكل تو ناآگاهي است. از ناآگاهي خود را رها كن، و دغدغه دنيا را نداشته باش
ترمینال
-----یه نفر
خوش بیاری بود که تا رسیدم ماشین گیرم اومد خواستم سوار شم دیدم یه خانواده پشت نشسته بودن و منم باید اونجا می نشستم یه خورده اخمام رفت تو هم چون با خودم قرار گذاشته بودم یه ساعتی که تو راهم چرت بزنم...
دخترشون همینجوری داشت نگام میکرد رو صورتش لکه هایی بود مث آفتاب سوختگی ولی خوب آفتاب سوختگی نبود، منم به عادت قبل و اینکه چهار نفر بجای سه نفر نشستیم اخمام تو هم بود هم چشمام رو بسته بودم لااقل خستگی از تنم بره...
شنیدم دارن بحث دکتر و قرصا میکنن و سعی میکنن دختر رو بخندونن چون شنیدم میگفت بابا الان برسیم اگه مانتو فروشی بازه می برمت مانتو بخری راستی قیمت مانتو چند بود ؟
دخترک به اهستگی گفت 13
مامان بچه گفت : کاش روز دیگه واسه مانتو بیایم دیرمون میشه بعد
دیگه کم کم باید می رسیدیم ، متوجه شدم دختر به آرومی گریه میکنه به مامانش که پیشم نشسته بود گفتم چیزی شده؟
گفت بخاطر لک های صورتش بردیمش دکتر ولی دکتر جلو الهه گفته هیچ وقت خوب نمیشه حالا برید لیزر صورتش کنه شاید خوب بشه که خرجش سه میلیونه...
گفتم چند سالشه ؟
8 سال
کلی با الهه حرف زدم...با اینکه جام تنگ بود ولی زیادی صمیمی شدیم اهل یکی از روستای اطرافمون بودن نمیدونم خرج صورت الهه رو چجوری باید تهیه کنن فقط کاش دکتر اونروز یه خورده به الهه امید داده بود یا صبر میکرد الهه بره بیرون بعد حرفشو میزد...اونجور که من متوجه شدم دو هفته بعد از تولد الهه به یه روستای دیگه رفته بودن بعد که برگشتن دیدن رو صورت الهه سه تا لکه خیلی کوچیک وجود داره که با گذشت زمان رو صورتش داره پخش میشه...
یه دختر 8 ساله میدونست که این روزا به ظاهر بیشتر اهمیت میدن واسه همین نگران صورتش و حرفای مردم بود. چرا باید اینجوری باشه؟؟؟