تبليغاتX
عاقبت خط جاده پايان يافت - انتخاب
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت: نخريدند،تمام شد
 

بذارید از اول شروع کنم به گفتن :

یه مدت غیبت داشتم همینجوری ،فقط نت منو افسرده میکرد، بعد از یک ماه خورده ای که دوباره اومدم نت ،همینجوری افسرده بودم و شایدم بیشتر، تا موقعی که نت نبودم بی خیال بودم اما وقتی...

دوهفته پیش دخترخالم اومد خونمون (با شوهرش، البته این دید باز دیدا عادی بود ولی اون شب هدف خاصی داشت از اومدنش)

-محدثه جواب هادی پور رو چی دادی

دقیق نگاهش کردم و از ترس اینکه باهام دعوا کنه به آرومی گفتم : نمی تونستم خودمو راضی کنم که باهاش زندگی کنم

برخلاف تصورم خندید و به من نزدیکتر شد به آرومی زمزمه وار گفت خوب راستش اومدم در مورد موضوعی باهات حرف بزنم دوست محسن از تو خواستگاری کرده

لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم چیکاره اس؟

- کارمنده

زیر خنده زدم گفتم نکنه منظورت حسنه؟(یکی از کسایی که قبلن به خواستگاری من اومده بود)

نه بازم حدس بزن

منم حوصله گیر دادن نداشتم و اون کسی رو که مریم اسم اورد حتی یک صدمم احتمال نمیدادم از من خواستگاری کنه چون همیشه وقتی منو میدید سرش پایین بود و من هر کسی رو میتونستم همسر آینده ام در نظر بگیر م به غیر از اون

به هر حال اون شب گفتم من نمیدونم با مامان حرف بزن من مطیع تصمیم اونو بابام هستم...(دلم میخواست تو زندگی کنونیم به من افتخار کنن حتی تو مهمترین تصمیم زندگیم)

"بخاطر شخصیت وقارش ، دیدم از هر کسی تحقیق میکنم اونو تایید میکنه و خودمم باهاش تلفنی حرف زدم متوجه شدم  میتونم اجازه بدم به این شخص وارد حریم خصوصی من بشه"

تصمیم به ازدواج نداشتم الانم ندارم ولی یه بازی شروع شد و به اینجا کشید این بازی به نوع خودش برام جذابیت داشت شناخت آدمی که ۷.۸ سالی از من بزرگتره کسی که پر از تجربه و احترامه  ، و میتونم از اول بودن رو با او تجربه کنم ...دلایل دیگه واسه این تصمیم این بود که دلم میخواست مادر بزرگم حداقل شاهد ازدواج یکی از نوه هاش باشه و دلیل مسخره تر از اون این بود که دقیقن ۵ نفر از خواستگارای من هر هفته واسم مزاحمت ایجاد میکردند که یکی از اونا هادی پور بود که هر هفته اعصابم رو خرد میکرد اینکه چرا باید منو دوست داشته باشن همیشه سوال بود شاید اولین دختر دیوونه ای باشم که از عش زیاد طرف مقابلم می ترسید هر چند تو زندگیم آدمای زیادی اومدن رو رفتن ولی این ۵ نفر هر هفته فیلشون یاد هندوستون میکرد و منم گفتم بهتره وقتی کسی اومده که میتونه منو خوشبخت کنه جواب مثبت بدم و اجازه بدم برن پی زندگیشون

هر چند هنوز معلوم نیست چی پیش میاد ولی امشب دوست داشتم بنویسم و نوشتم

هر چند تصمیم گرفته بودم دیگه بلاگ ننویسم ولی امشب هوس کردم و نوشتم

هر چند قرار بود برای یه مدت فقط به http://www.cloob.com  سر بزنم  ولی ...http://www.cloob.com/name/baharnarange(این پروفایل منه )

اخم نکنید که دیر خبر دادم چون هنوز حتی معلوم نیست  چی میشه چون من فقط با این آقا سه بار اونم فکر کنم دو هفته پیش جرف زدم ولی برای قرارای رسمی تر قراره سه شنبه شب بیان خونمون شماهم تشریف بیارید خوشحال میشما




لينك ثابت نوشته شده در سوم تیر 1386ساعت 3:29 توسط ..:: آزاده به جاي طـــــناز گل ::..